جنگ یا جامعه: معیار ائتلاف در زمانه‌ی بحران

در زمانه‌ی جنگ، بسیاری از پرسش‌های آشنا در سیاست بی‌معنا می‌شوند. دیگر مسئله صرفاً اختلاف نظر یا رقابت سیاسی نیست، بلکه مسئله بقاست: اینکه آیا جامعه‌ای باقی خواهد ماند که بتوان در آن سیاست‌ورزی کرد یا نه. در چنین شرایطی، پرسش از ائتلاف دیگر یک بحث تاکتیکی نیست، بلکه به پرسشی بنیادین تبدیل می‌شود: با چه کسی می‌توان برای حفظ جامعه همراه شد، و با چه کسی نه؟

در جنگ، بی‌طرفی وجود ندارد: معیار ائتلاف سیاسی چیست؟

در شرایطی که جامعه در معرض جنگ یا وضعیت‌های شبه‌جنگی 1 قرار می‌گیرد، بسیاری از مفاهیم رایج در سیاست فرو می‌ریزند. مهم‌ترینِ این مفاهیم، «کنشگری» است. آنچه در وضعیت عادی به‌عنوان فعالیت سیاسی معنا دارد، در وضعیت جنگی یا بی‌اثر می‌شود یا مستقیماً در خدمت یکی از دو مسیر متضاد قرار می‌گیرد: حفظ جامعه یا تسهیل ویرانی آن.

در چنین شرایطی، بی‌طرفی نیز معنای خود را از دست می‌دهد. هر موضع‌گیری، آگاهانه یا ناآگاهانه، در یکی از این دو مسیر قرار می‌گیرد. مسئله دیگر «نظر متفاوت» نیست، بلکه انتخاب میان دو منطق است: منطق بقا یا منطق فروپاشی.

شکاف واقعی: نسبت با جنگ

اگر لایه‌های مختلف مواضع سیاسی را کنار بزنیم، یک خط تمایز اساسی باقی می‌ماند: نسبت با جنگ و مداخله خارجی.2

در یک سوی این خط، نیروهایی قرار دارند که به اشکال مختلف، جنگ یا مداخله نظامی را به‌عنوان گزینه‌ای قابل قبول می‌پذیرند،خواه با زبان «ضرورت»، خواه با وعده‌ی «نجات»، یا با توجیه «آخرین راه». در سوی دیگر، نیروهایی هستند که جنگ را نه راه‌حل، بلکه شکلی از تخریب جامعه می‌دانند و بر نفی آن تأکید دارند.

این تمایز، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست. اینجا دو منطق در برابر هم قرار دارند:

  • یکی، منطق عبور از جامعه حتی به بهای ویرانی آن برای رسیدن به هدف سیاسی
  • و دیگری، منطق حفظ جامعه به‌عنوان پیش‌شرط هر تغییر معنادار

عادی‌سازی جنگ: جایی که فاجعه آغاز می‌شود

جنگ، پیش از آن‌که در میدان رخ دهد، در زبان و ذهن آغاز می‌شود.

نیروهایی که جنگ را به‌عنوان «راه حل» یا حتی «گزینه‌ای قابل بحث» وارد عرصه عمومی می‌کنند، حتی اگر در عاملیتی واقعی در تصمیم‌گیری نهایی نداشته باشند، نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا می‌کنند.3 آن‌ها با نسبی‌سازی خشونت، با ارائه‌ی روایت‌های نجات‌بخش از مداخله خارجی، و با جابه‌جایی مرزهای اخلاقی، شرایطی را می‌سازند که در آن، امر نامشروع به امری قابل تصور و سپس قابل قبول تبدیل می‌شود.4

این همان نقطه‌ای است که سیاست، از دفاع از جامعه، به آماده‌سازی برای تخریب آن تغییر جهت می‌دهد.

انسجام اجتماعی: آنچه نابود می‌شود و آنچه باید بازسازی شود

نخستین قربانی جنگ، انسجام اجتماعی است: اعتماد فرو می‌ریزد، شکاف‌ها تعمیق می‌شوند، و جامعه به مجموعه‌ای از قطب‌های متخاصم تبدیل می‌شود. اما همین انسجام، شرط اولیه‌ی هر بازسازی پس از جنگ نیز هست.

منظور از انسجام اجتماعی،5 نه یکدستی و نه حذف اختلاف، بلکه حفظ حداقلی از پیوند و امکان همزیستی در دل تعارض‌هاست؛ جایی که اختلاف هنوز به فروپاشی جامعه منجر نشده است. در این معنا، انسجام نه یک فضیلت انتزاعی، بلکه شرط بقا و پیش‌فرض هر امکان سیاست‌ورزی است. این انسجام، امری نیست که به پس از پایان جنگ موکول شود، بلکه فرآیند حفظ و ترمیم آن از همین امروز و در میانه‌ی بحران آغاز می‌شود. هرچند جنگ می‌تواند در کوتاه‌مدت نوعی همگرایی و «انسجام» ظاهری، در قالب مقاومت در برابر بیگانه ایجاد کند، اما این بیش از آن‌که انسجام باشد، اغلب شکلی از تعلیق موقت تعارض‌هاست. در افق بلندمدت، منطق جنگ با فرسایش اعتماد، تعمیق شکاف‌ها و عادی‌سازی خشونت، همان پیوندهایی را که به‌طور موقت تقویت شده‌اند، از درون تخریب می‌کند.

این یک واقعیت بی‌رحم است: جامعه‌ای که در جریان جنگ از هم می‌پاشد، به‌سادگی بازسازی نمی‌شود. در چنین وضعیتی، تنها نیروهایی می‌توانند در بازسازی نقش ایفا کنند که در منطق خود، بر حفظ جامعه استوار بوده‌اند. نمی‌توان با منطق تخریب، پروژه‌ی ترمیم را پیش برد.

ائتلاف: ضرورت در دل محدودیت

اگر مسئله‌ی اصلی، فرسایش و فروپاشی انسجام اجتماعی در شرایط جنگی است، آنگاه پرسش به‌طور ناگزیر از سطح توصیف به سطح امکان عمل منتقل می‌شود: از چه طریقی می‌توان این انسجام را حفظ یا ترمیم کرد؟ پاسخ به این پرسش، نمی‌تواند صرفاً اخلاقی یا انتزاعی باقی بماند، بلکه نیازمند صورت‌بندی سازوکارهایی عینی در سطح کنش سیاسی است. در اینجا، ائتلاف سیاسی6 به‌مثابه یکی از معدود اشکالی مطرح می‌شود که می‌تواند امکان همکاری در دل اختلاف را حفظ کرده و از تبدیل شکاف‌ها به گسست‌های غیرقابل بازگشت جلوگیری کند.

در شرایط جنگی، ائتلاف یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است. هیچ نیرویی، هرچقدر هم که خود را تعیین‌کننده بداند، به‌تنهایی قادر به ترمیم شکافهای یک جامعه‌ی از هم گسیخته نیست.

ائتلاف‌های سیاسی، در اینجا نه صرفاً یک آرایش موقت یا تاکتیک همکاری، بلکه به‌مثابه یک مکانیزم برای حفظ و ترمیم انسجام اجتماعی فهمیده می‌شوند. در شرایطی که جنگ به فرسایش اعتماد، تعمیق شکاف‌ها و گسست ارتباطات اجتماعی منجر می‌شود، ائتلاف می‌تواند در صورت اتکا به اصولی مشترک امکان همکاری در دل اختلاف را بازسازی کند.7 این همکاری، از طریق برقراری کانال‌های ارتباطی، کاهش منطق حذف متقابل، و ایجاد حداقلی از اعتماد میان نیروهای ناهمگون، به تدریج زمینه‌های انسجام را احیا می‌کند. در این معنا، ائتلاف نه پیامد انسجام، بلکه یکی از سازوکارهای شکل‌گیری و تداوم آن است.

در غیاب چنین ائتلافی، سیاست به رقابت و حتی دشمنی نیروهای گسسته‌ای فروکاسته می‌شود که نه‌تنها قادر به ترمیم جامعه نیستند، بلکه خود به بازتولید همان شکاف‌هایی دامن می‌زنند که جنگ آن‌ها را تشدید کرده است.

اما و صد اما که این ضرورت، به‌معنای حذف مرزها و پیگیری سیاستهای پوپولیستی «همه با هم» نیست. برعکس، هرچه بحران عمیق‌تر می‌شود، اهمیت مرزبندی‌های بنیادین بیشتر می‌شود.

ائتلافی که بر نادیده گرفتن این مرزها بنا شود، از درون تهی است و در لحظه‌ی بحران فرو می‌ریزد. چنین ائتلافی، نه ابزار حل مسئله، بلکه بخشی از خود بحران است.

خط قرمز: جنگ، مرز سقوط سیاست

در میان همه‌ی اختلافات، یک مرز وجود دارد که عبور از آن، نه‌فقط ائتلاف، بلکه خودِ سیاست را از معنا تهی می‌کند: پذیرش جنگ به‌عنوان ابزار.

نیروهایی که به هر شکل، جنگ یا مداخله نظامی خارجی را توجیه یا قابل قبول می‌دانند، عملاً از منطق حفظ جامعه عبور کرده‌اند. این عبور، نشانه‌ی جایگزین شدن پروژه‌ی قدرت به‌جای پروژه‌ی جامعه است، جایی که ویرانی می‌تواند به‌عنوان هزینه‌ای قابل پرداخت تلقی شود.

در این زمینه، اقدام نظامی علیه ایران از سوی اسرائیل و ایالات متحده با همراهی دولتهای منطقه، مصداق بارز تجاوز و نقض صریح حقوق بین‌الملل است. هر روایت، توجیه یا حتی سکوتی که این واقعیت را مخدوش کند، بخشی از همان سازوکاری است که جنگ را ممکن می‌سازد.

پذیرش جنگ، چه «محدود» و چه «تمام عیار» و چه در پوشش «ضرورت» یا «کمک»، چیزی جز مشروعیت‌بخشی به تخریب جامعه نیست. نیروهایی که در این مسیر قرار می‌گیرند، نه‌تنها نمی‌توانند بخشی از راه‌حل باشند، بلکه خود به بخشی از مسئله تبدیل می‌شوند.

از این‌رو، ائتلاف با چنین نیروهایی نه دشوار، بلکه ناممکن است.

حقوق بشر: مرز میان اصل و ابزار

اگر نفی اشکال مختلف جنگ شرط لازم سلبی ائتلاف سیاسی معنا دار است، ارجاع به کلیت حقوق بشر نیز شرط ایجابی آن است.

اما ارجاع به حقوق بشر، تا زمانی که هزینه‌ای ندارد، آسان است. مسئله از جایی آغاز می‌شود که پای هزینه، تعارض و موقعیت‌های دشوار به میان می‌آید. در چنین لحظاتی است که روشن می‌شود حقوق بشر یک اصل است یا یک ابزار.

حقوق بشر، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید غیرگزینشی باشد. نمی‌توان آن را در جایی مطالبه کرد و در جایی دیگر، به‌دلیل هم‌سویی سیاسی، نادیده گرفت. این گزینش‌گری، حقوق بشر را از یک معیار اخلاقی به یک ابزار سیاسی تقلیل می‌دهد.

محک واقعی: جایی که ادعاها فرو می‌ریزند

برای تمایزگذاری میان پایبندی واقعی و استفاده ابزاری،به محک و معیار نیاز داریم، به مسئله‌ یا مسائلی عینی و واقعی که نتوان به‌سادگی از آن عبور کرد.

در سیاست بخصوص ایران و البته در سطح بین الملل، یکی از مهمترین محک‌ها، مسئله‌ی فلسطین است. هم به لحاظ قدمت و هم به لحاظ عمق و هم به لحاظ وضوح. فلسطین، صرفاً یک موضوع سیاست خارجی و مسئله اختلاف نظر مرزی یا تعارض منافع نیست. این مسئله به یک مسئله مرکزی هویتی-سیاسی تبدیل شده که به میانجی آن، نسبت نیروهای سیاسی با مفاهیمی چون نژادپرستی، اشغال، مقاومت، خشونت، دموکراسی، آزادی،عدالت و سازمانهای بین المللی، به‌صورت فشرده آشکار می‌شود.8

موضع‌گیری در قبال این مسئله، اغلب نشان می‌دهد که «حقوق بشر» تا چه حد یک اصل است و تا چه حد یک ابزار.
بسط این بحث و بررسی مصادیق مشخص، نیازمند تحلیل جداگانه است، اما به این می توان اکتفا کرد که تقریبا در تمام مسائل جدی مطرح در سیاست امروز ایران، چون اقتصاد، سیاست، جنگ، محیط زیست، اخلاق و حتی مذهب مسئله اسرائیل/فلسطین اهمیت و نقش کانونی دارد. به این معنا تعیین تکلیف با موجودیتی به نام اسرائیل و حقوق انسانی فلسطین نه صرفا یک امر سیاسی حاشیه ای، که ضرورتی محوری برای تحقق توافق حداقلی است چرا که معیار پایبندی اصولی به حقوق بشر به عنوان شرط ایجابی همراهی و ائتلاف است.9

ائتلاف یا توهم ائتلاف

در نهایت، مسئله روشن است: بدون تعیین تکلیف با این مرزها، ائتلافی وجود نخواهد داشت، فقط توهم آن خواهد بود. سخن گفتن از ضرورت ائتلاف و در همان لحظه محدود کردن دامنه آن به مرزهای حداقلی، نه یک تناقض که یک محدودیت واقعی است. همه‌ی ائتلاف‌ها بر پایه‌ی حذف برخی امکان‌ها شکل می‌گیرند. پرسش این نیست که آیا ائتلاف باید محدود باشد یا نه، بلکه این است که این محدودیت بر چه اساسی تعریف می‌شود.

ائتلافی که در آن، نسبت با جنگ مبهم است و معیارهای حقوق بشری به‌صورت گزینشی اعمال می‌شوند و پایبندی به آنهاصرفا ابزاری و نه اصولی است، در نخستین بحران واقعی فرو می‌ریزد.

در مقابل، ائتلافی که بر نفی صریح جنگ، پایبندی غیرگزینشی به حقوق بشر، و پذیرش محک‌های واقعی برای سنجش این پایبندی استوار باشد، هرچند محدودتر و دشوارتر شکل می‌گیرد، اما تنها گزینه‌ای است که می‌تواند نقشی واقعی در بازسازی انسجام اجتماعی ایفا کند.

نفی جنگ و جنگ افروز

در زمانه‌ی جنگ و همینطور پس از آن، دیگر نمی‌توان پشت پیچیدگی‌ها پنهان شد. هر موضع، هر سکوت، و هر ائتلاف، در نهایت در یکی از دو سوی این مرز قرار می‌گیرد: حفظ جامعه یا پذیرش ویرانی آن. مسئله این نیست که چه کسی حق دارد، بلکه این است که چه چیزی باقی خواهد ماند. ائتلافی که این پرسش را به هر بهانه ای به تعویق بیندازد، خود بخشی از مسئله است. تنها آنجا که جنگ و جنگ افروز به‌صراحت نفی می‌شود ، می‌توان هنوز از جامعه سخن گفت.

پی نوشت

  1. توجه به این نکته بسیار مهم است که تحریم های اقتصادی، خود نوعی جنگ اقتصادی هستند که اثرات و تبعات اجتماعی آن قابل مقایسه با جنگ نظامی است. به این معنا شرایط تحریم های همه جانبه اقتصادی هم ذیل شرایط جنگی و شبه جنگی گنجانده می شود. فراموش نکنیم نیم میلیون کودک کشته شده در عراق، و فروپاشی اجتماعی متعاقب آن حاصل تحریم عراق بود و نه صرفا حمله نظامی امریکا 2003. ↩︎
  2. در مورد تقسیم‌بندی نیروهای سیاسی بر اساس نسبت با جنگ، هدف ارائه‌ی یک طبقه‌بندی جامع و جامعه‌شناختی از همه‌ی موقعیت‌های ممکن نبوده است، بلکه برجسته کردن یک شکاف تعیین‌کننده در شرایط بحرانی است. در وضعیت جنگی، بسیاری از تمایزات میانی، در عمل به حاشیه رانده می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، نسبت با خودِ جنگ است. این یک ساده‌سازی تحلیلی به‌منظور وضوح است، نه نادیده گرفتن پیچیدگی. ↩︎
  3. جنگ امریکا و اسرائیل با ایران را می توان نمونه ای از یک «جنگ امپریالیستی» با تمام مختصات آن دانست. در مورد آن بسیار نوشته شده است. اما حتی اگر علت آنرا رقابتهای ژئوپولیتیک، نفت، امنیت یا هر عامل دیگری در این سطح بدانیم، واضح است که علل وجودی آن بسیار بزرگتر و برخاسته از منافع اقتصادی و سیاسی قدرتهای بزرگ است و دعوت عده ای در ایران یا دیاسپورا به حمله نظامی تحت هر عنوانی، نمی تواند هم سنگ آنها بوده در این زمینه علیت داشته باشد. ↩︎
  4. نفی دخالت نظامی خارجی مخصوصا وقتی طرف مورد بحث دولتهایی چون ایالات متحده و اسرائیل با تمام تاریخ آکنده از جنایت و تجاوزشان هستند، وضوح بیشتری پیدا می کند. این البته کاملا متفاوت با همبستگی انترناسیونالیستی است که البته سابقه درخشانی در نبردهای آزادیبخش یک قرن اخیر داشته است. ↩︎
  5. مفهوم انسجام اجتماعی (Social Cohesion) در سنت علوم اجتماعی به اشکال مختلفی تعریف شده است، اما اغلب بر عناصری چون اعتماد اجتماعی، احساس تعلق، همکاری و وجود حداقلی از هنجارهای مشترک تأکید دارد. ↩︎
  6. آگاهم که ائتلاف بین نیروهای سیاسی شکل می گیرد و نیروهای سیاسی بر آمده از اشکال مختلف سازماندهی و نمایندگی هستند. به این معنا ائتلاف بین شخصیتهای منفرد یا سلبریتی ها معنای محصل ندارد. در این متن منظور از ائتلاف، همکاری معطوف به عمل بین نیروهای سیاسی است و نه صرفا شکل کاریکاتوری بیانیه صادر کردن و منشور مشترک نوشتن های بی ضمانتی که این سالها رواج پیدا کرده اند. به این مسئله بعدا خواهم پرداخت. ↩︎
  7. شکل این ائتلافها و نمونه های عملی آن موضوع این نوشته نیست و به جای خود باید بدان پرداخت. ↩︎
  8. به مسئله فلسطین بعدا مفصلا خواهم پرداخت چرا که به قول معروف «فلسطین قضیه الشرفاء فقط». ↩︎
  9. اینکه مهمترین راهبرد پهلوی دعوت از بدنام ترین جانی حال حاضر دنیا برای بمباران ایران است، یا مهمترین عامل مطرح شدن چهره ای چون علینژاد، همراهی لابی های صهیونیستی چونGeneva Summit for Human Rights and Democracy, American Jewish Committee (AJC), The Washington Institute for Near East Policy (WINEP), Raoul Wallenberg Centre for Human Rights هستند و ائتلاف و همکاری با آنها نشدنی است واضح است، بعدا به این هم مفصلا خواهم پرداخت. ↩︎

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *