سالهاست سکوت کردهام. این سکوت نه از سر بیتفاوتی بوده و نه از سر رضایت، بلکه نتیجهی نوعی تعارض درونی است؛ تعارضی میان آنچه ضروری و اجتنابناپذیر میدانم و موقعیتی که در آن زیست میکنم. شاید حتی تعارضی اخلاقی در این میان. از نگاه من، سرنگونی جمهوری اسلامی (عامدانه و به سیاق آنچه سنت نیروهای چپ بوده از سرنگونی استفاده میکنم ونه اصطلاح دستمالی شده براندازی) نیازمند نوعی کنش اجتماعی و سیاسی است که با زندگی در خارج از کشور، با فاصلهای که ناگزیر میان ما و واقعیت روزمرهی داخل شکل میگیرد، همخوانی ندارد. (بعدا مفصل در این باره خواهم نوشت) این فاصله فقط جغرافیایی نیست؛ فاصلهای است در تجربه، در خطر، در هزینهای که هر کنش سیاسی در جغرافیای ایران میتواند در پی داشته باشد. و دقیقاً همین فاصله است که مرا سالها به سکوت واداشته است.
این سکوت البته به معنای نفی یا بیارزش دانستن فعالیتهای دیگران در خارج از کشور نیست. روشن است که بسیاری از افراد و گروهها با نیتهای جدی و تلاشهای واقعی در حال فعالیت هستند و برای آنچه درست میدانند هزینه میدهند. اما مسئله برای من همیشه این بوده که این فعالیتها، با تمام ارزش اخلاقی یا نیتهای قابل احترامشان، تا چه حد میتوانند به تغییری معنادار در داخل کشور منجر شوند. تردید من نه دربارهی صداقت این تلاشها، بلکه دربارهی کارآمدی آنهاست. از دید من، بخش عمدهای از این کنشهای خارج کشور، در بهترین حالت، در سطحی باقی میمانند که تأثیر مستقیم و تعیینکنندهای بر روندهای واقعی داخل کشور ندارند. بگذریم از بسیاری شبه فعالیتهای پوچ، بی معنا و حتی شرم آوری که به نام کنش سیاسی در خارج کشور دیده ایم.
این نگاه شاید برای برخی تلخ یا حتی ناعادلانه به نظر برسد، اما برای من حاصل سالها مشاهده، فکر کردن و بازنگری است. به تدریج و به تجربه به این نتیجه رسیدهام که بسیاری از آنچه در خارج از کشور به عنوان «کنش سیاسی» تعریف میشود، بیشتر در حوزهی بازنمایی، گفتار و تولید معنا باقی میماند، در حالی که آنچه میتواند توازن قوا را در داخل تغییر دهد، و هژمونی گفتمانی مترقی را تضمین کند، جنس دیگری از عمل است؛ عملی که بهطور مستقیم با میدان واقعی قدرت درگیر میشود و البته لوازمی دیگر می طلبد و البته هزینههای ملموس و سنگینی به همراه دارد.
با این حال، این روزها شرایط به گونهای پیش رفته که سکوت کردن برایم دشوار شده است. التهاب، نارضایتی، و نوعی انباشت انرژی در جامعه به مرحلهای رسیده که دیگر نمیتوان صرفاً ناظر بود و هیچ نگفت. حتی اگر همچنان به محدودیتهای موقعیت خود آگاه باشم، حتی اگر هنوز هم به بسیاری از اشکال رایج کنش در خارج از کشور نقد داشته باشم، حتی اگر همچنان باور داشته باشم که ضعف ما نه در تولید متن و حوزه نظر که در شیوه تعامل ما با واقعیت موجود و حوزه عمل است، باز هم احساس میکنم که سکوت، در این لحظه، نوعی کنارهگیری بیش از حد و شاید حتی نوعی فرار است.
اما آنچه مینویسم، نه برای عموم مردم است و نه با این ادعا که میخواهم «آگاهیبخشی» کنم یا «صدای مردم» باشم. چنین ادعاهایی، از نظر من و برای فردی در موقعیت من، هم ناممکناند و هم نامطلوب. ناممکناند چون هیچکس از بیرون نمیتواند به معنای واقعی صدای مردمی باشد که در شرایطی کاملاً متفاوت زندگی میکنند و با واقعیتهایی مواجهاند که ما تنها میتوانیم از دور دربارهشان تصور کنیم. و نامطلوباند چون این نوع ادعاها اغلب به نوعی جایگزینی و نمایندگی کاذب منجر میشوند که خود میحدیث مفصل دیگری است.
مخاطب من در اینجا، بهطور مشخص، فعالین سیاسی هستند؛ کسانی که به هر شکل، دغدغهی تغییر دارند و در پی یافتن راههایی برای اثرگذاریاند. این نوشته تلاشی است برای پیدا کردن، بازشناسی و شاید دوباره برقرار کردن ارتباط با رفقای همفکر؛ کسانی که ممکن است در سالهای گذشته، به دلایل مختلف، از هم فاصله گرفته باشیم—چه در سطح جغرافیا و چه در سطح نگاه و تحلیل.
آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم، به گمان من، نه تکرار شعارها و نه بازتولید فرمهای آشنای کنش سیاسی، بلکه بازاندیشی جدی دربارهی نسبتمان با واقعیت است و افقی که برای فعالیتهایمان تصور میکنیم. اینکه از کجا سخن میگوییم، با چه کسانی سخن میگوییم، چگونه سخن میگوییم و مهمتر از همه، این سخن گفتن چه نسبتی با تغییر واقعی دارد.
آنچه اینجا مینویسم، دعوتی است به مسیری که نه ساده است و نه سریع، اما شاید صادقانهتر باشد. مسیری که از تحلیل و تفسیر فرا رود و به تغییر دست یازد.
فيلسوفان تنها جهان را به شيوه های گوناگون تفسیر کرده اند. مسأله اما بر سر دگرگون کردن جهان است.


دیدگاهتان را بنویسید